تبلیغات
بیدار - مطالب ابر داستان زن همسایه

بیدار
 

مزدا 323 قرمز رنگ تا به نزدیكی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز كرد.خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان  از حركت ایستاد.اما راننده خودرو را به عقب راند.،تا جایی كه پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت.این اولین خورویی نبود كه جلوی دخترك توقف می كرد.اما هریك از آنها با بی توجهی دخترجوان به راه خود ادامه می دادند.

دختر جوان مانتوی مشكی تنگی به تن كرده بودكه چند انگشتی از یك پیراهن بلند تر بود.شلواری هم كه تن دخترك بود همچون مانتویش مشكی بود وتنگ می نمود.كه آن هم كوتاه بودو تا چند سانتی متر پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد شلوار به خودی خود كوتاه نیست واز انتهای ساق آن به داخل تا شده است.دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز ندهد.سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گففت:بفرمایید...!

مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان وخوش چهره ای بود كه عینك دودی ظریفی به چشم داشت.پسر جوان بدون معطلی با لحنی مؤدبانه گفت:خوشحال میشم تاجایی برسونمتون ها.دختر جوان گفت: صادقیه میرما.پسرجوان بی درنگ سرش را به نشانه تاكید تكان داد وگفت:حتما،بفرمایید بالا.دخترك.......(ادامه مطلب) 



ادامه مطلب

برچسب ها: داستان س، داستان زندایی، داستان دختر، داستان زن همسایه، داستان زشت، داستان سرا، داستان خ.ف.ن، داستان مامان، داستان من و خاله، داستان من و منشی، داستان زن انگلیسی، داستان سینه، داستان مالوندن، داستان خوردن، داستان من و، ...داستان، ...داستان ن، داستان دختر و، داستان من و زن، داستان+، 18داستان های، داستان خراب، داستان بی ادبی، داستان خوشگله، داستان زن قصاب، داستان ران زن، داستان رون، داستان هلو، داستان خارجی، داستان ایرانی، داستان لب، داستان دایانا، داستان سهیل، داستان دایانا وسهیل، داستان مخزنی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط حامد ایز
شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد.

از آن طرف چون این دختر فراری شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا فرار کرده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ... . محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... . لذا علت را پرسید طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگران وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

 

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند. قران کریم می فرماید: نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند «سوره یوسف آیه 53» انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.

منبع: کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی، مولف عبدالکریم پاک نیا، انتشارات فرهنگ اهل بیت

حتما توی نظرسنجی که مربوط به داستان ها است شرکت کنید.!!!!!!!!





برچسب ها: داستان س، داستان زندایی، داستان دختر، داستان زن همسایه، داستان زشت، داستان سرا، داستان خ.ف.ن، داستان مامان، داستان من و خاله، داستان من و منشی، داستان زن انگلیسی، داستان سینه، داستان مالوندن، داستان خوردن، داستان من و، ...داستان، ...داستان ن، داستان دختر و، داستان من و زن، داستان+، 18داستان های، داستان خراب، داستان بی ادبی، داستان خوشگله، داستان زن قصاب، داستان ران زن، داستان رون، داستان هلو، داستان خارجی، داستان ایرانی، داستان لب، داستان میرداماد، داستان نفس اماره، مبارزه با نفس، داستان ایمان، وسوسه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط حامد ایز

نى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

حتما توی نظرسنجی که مربوط به داستان ها است شرکت کنید.!!!!!!!!





برچسب ها: داستان س، داستان زندایی، داستان دختر، داستان زن همسایه، داستان زشت، داستان سرا، داستان خ.ف.ن، داستان مامان، داستان من و خاله، داستان من و منشی، داستان زن انگلیسی، داستان سینه، داستان مالوندن، داستان خوردن، داستان من و، ...داستان، ...داستان ن، داستان دختر و، داستان من و زن، داستان+، 18داستان های، داستان خراب، داستان بی ادبی، داستان خوشگله، داستان زن قصاب، داستان ران زن، داستان رون، داستان هلو، داستان خارجی، داستان ایرانی، داستان لب، داستان کوتاه، داستان جالب،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط حامد ایز

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

 

حتما توی نظرسنجی که مربوط به داستان ها است شرکت کنید.!!!!!!!!






برچسب ها: داستان س، داستان زندایی، داستان دختر، داستان زن همسایه، داستان زشت، داستان سرا، داستان خ.ف.ن، داستان مامان، داستان من و خاله، داستان من و منشی، داستان زن انگلیسی، داستان سینه، داستان مالوندن، داستان خوردن، داستان من و، ...داستان، ...داستان ن، داستان دختر و، داستان من و زن، داستان+، 18داستان های، داستان خراب، داستان بی ادبی، داستان خوشگله، داستان زن قصاب، داستان ران زن، داستان رون، داستان هلو، داستان خارجی، داستان ایرانی، داستان لب، داستان پیرمرد ودختر، پیرمرد نابینا، داستان مذد نابینا،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط حامد ایز
 

من خیلی خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم  والدینم خیلی کمکم کردند

دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد

و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !

سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :

اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم

و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!

ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم  و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم

به خانوادهء ما خوش اومدی !!!


نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!

حتما توی نظرسنجی که مربوط به داستان ها است شرکت کنید.!!!!!!!!





برچسب ها: داستان س، داستان زندایی، داستان دختر، داستان زن همسایه، داستان زشت، داستان سرا، داستان خ.ف.ن، داستان مامان، داستان من و خاله، داستان من و منشی، داستان زن انگلیسی، داستان سینه، داستان مالوندن، داستان خوردن، داستان من و، ...داستان، ...داستان ن، داستان دختر و، داستان من و زن، داستان+، 18داستان های، داستان خراب، داستان بی ادبی، داستان خوشگله، داستان زن قصاب، داستان ران زن، داستان رون، داستان هلو، داستان خارجی، داستان ایرانی، داستان لب،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط حامد ایز
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ